Wednesday, November 23, 2011
یه حس خوب
بعضی وقتا فکر میکنم که برف تکههای خودکشی یه ابره! بعدش دلم تنگ میشه برای قهرو آشتیها مون! برا اون شبی که زیر برف از پارک وی تا ونک پیاده قدم زدیمو تو کوچهها یواشکی همدیگرو بوسیدیم :) آدم وقتی به عشقش میرسه خیالش راحت میشه ولی همیشه این راحتی رو دوست ندارم، دلم تنگ میشه برا اون حسّ نگرانی که اگه زنگ نزنه چی کار کنم؟ اون حسی که بعد از یه قهر طولایی میبینیش و انگار تو دلت رخت میشورن! ولی اینجوریم خوبه، وقتی صبح پا میشم میبینم قبل اینکه بره سر کار ۳ جور ویتامین مختلف کنار لیوان آب بالا سرم گذاشته و بعدش زنگ میزانه که مطمئن شه اونارو خوردم، تو دلم صد بار فداش میشم :)
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment