Tuesday, November 29, 2011

مگه خونه باباته انقد بلند میخندی؟

دارم بلند بلند می‌خندم شهرام خودش غش غش کنان میگه هیس خونه بابات که نیست هتله مردم صداشون در میاد میان بیرونمون می‌کنن :د هاها

Wednesday, November 23, 2011

سادگی و حماقتم را بگذار به حساب حرام زاده گیت..

سرمه مي كشم
دور چشم هاي احمقم
تا درشت شوند
دهان باز كنند
و درسته قورتت دهند

مکالمه بعد از یه برنامهٔ تلویزیونی:

-اگه من یه روز دیونه بشم چیکار میکنی‌؟

-همون کاری که الان دارم می‌کنم! واقعا فکر میکنی‌ عاقلی؟

- :|

یه حس خوب

بعضی‌ وقتا فکر می‌کنم که برف تکه‌های خودکشی یه ابره! بعدش دلم تنگ میشه برای قهرو آشتی‌‌ها مون! برا اون شبی‌ که زیر برف از پارک وی تا ونک پیاده قدم زدیمو تو کوچه‌ها یواشکی همدیگرو بوسیدیم :) آدم وقتی‌ به عشقش میرسه خیالش راحت میشه ولی‌ همیشه این راحتی رو دوست ندارم، دلم تنگ میشه برا اون حسّ نگرانی که اگه زنگ نزنه چی‌ کار کنم؟ اون حسی که بعد از یه قهر طولایی میبینیش و انگار تو دلت رخت میشورن! ولی‌ اینجوریم خوبه، وقتی‌ صبح پا میشم میبینم قبل اینکه بره سر کار ۳ جور ویتامین مختلف کنار لیوان آب بالا سرم گذاشته و بعدش زنگ میزانه که مطمئن شه اونارو خوردم، تو دلم صد بار فداش میشم :)

Thursday, August 11, 2011

خوش خیال یا پررو؟

شنگول:

بیا بیا، می‌دونم میخوای منو ماساژ بدی ولی‌ روت نمیشه loool

دلواپسی ها

شنگول عکس بچگیهامو بغل عزیز جونم دیده، میگه مامان بزرگت چقد ناراحته! پیش خودش میگه اینو به کی‌ بندازیم حالا :د لول

Monday, January 17, 2011

گفتگوی منطقی‌

منگول: ببین من الان اصلا آمادگی روحی و جسمی‌ ندارم

شنگول:روحی‌ که مهم نیست، جسمی‌ هم آماده میشی‌ کم‌کم :)

Thursday, January 13, 2011

چرت و پرت

منگول کلی‌ چرتو پرت واسه خودش گفته که خودش هم نفهمیده چی‌ گفته پس می‌خواد از شنگول بپرسه که فهمیدی چی‌ گفتم ولی‌ از اونجا که آلزیمر داره اشتباهی‌ میپرسه: فهمیدی چی‌ گفتی‌؟

شنگول با حیرانی: معلومه که میخوای گیر بدی. من که چیزی نگفتم خودت ۲ ساعت داری حرف میزانی‌ :د