Sunday, August 16, 2009

Nostalgia



با مامانم حرف زدم، برام شعر میخونه پشت تلفن. دلم پاره می‌شه از غم صداش، یاد بچگیام می‌افتم، یاد ایران که مامان همیشه شعر میخوندو کار میکرد تو خونه. دوست ندارم پشت تلفن گریه کنم، داغونش میکنه غم من. اندازه کافی‌ مشکل داره نمی‌خوام بهش اضافه کنم.میگه بابا بعد از عمل خیلی روحیش بد شده، دلتنگی‌ میکنه . هی‌ به مامان میگه شعر بخونه و گریه میکنه واسه من. دلم برا مظلومی بابا میسوزه. کاش میشد...


یه روزی رفتم که رفتم رو واست خونده بودم
اون زمان هم به خدا تو کار دل مونده بودم

یه دل اینجا، یه دل اونجا، اشک حسرت توی چشمام
من عزیزم راه دوره دل من سنگ صبوره،
زندگی اینجوری خواسته سرنوشت ها جورواجوره،

دلم آروم نداره، دلم آروم نداره
تا میگم غصه نخور دست به زاری میذاره

من عزیزم راه دوره دل من سنگ صبوره،
زندگی اینجوری خواسته سرنوشت ها جورواجوره

گر چه از جمله عزیزان خودم جدا میشم
باز میرم به سوی او اگر نرم تنها میشم

یه دل اینجا، یه دل اونجا اشک حسرت توی چشمام
دل تا بی تاب نشده اشکها سیلاب نشده
خداحافظ خداحافظ

وقتی دل بد میاره گریه حاصل نداره
خداحافظ خداحافظ

No comments:

Post a Comment